نگاهی به رمان «آلیس پای آتش» اثر یون فوسه، برگردان حسام امامی، نشر چشمه

مهرخ غفاری مهر – ونکوور

«همین که همیشه خودش را می‌بیند، کار چندان دیگری هم نمی‌تواند بکند، که هر چیزی که قبلاً بوده باید هنوز هم باشد، درست همان‌طور که بوده، بله، بله،… » 

«همیشه همان حکایت، انتظار انتظار،… » ص ۴۹ 

«آلیس پای آتش»۱، اثر یون فوسه (Jon Fosse)، نویسندهٔ نروژی متولد ۲۹ سپتامبر ۱۹۵۹ است. فوسه این کتاب را در سال ۲۰۰۴ نوشت و در سال ۲۰۲۳ برندهٔ جایزه نوبل ادبی شد. در این کتاب با داستان زنی به‌نام سیگنه آشنا می‌شویم که بیست و سه سال در انتظار همسرش، آسله، است. همسری که روزی به قایق‌سواری رفت و هرگز برنگشت. از رهگذر خاطرات او و شوهرش، زندگی دستِ‌کم چهار یا پنج نسل از خانوادهٔ آسله را می‌بینیم در خانه‌ای قدیمی که از همان دوران هنوز باقی است.

داستان «آلیس پای آتش»، هم به‌لحاظ ساختار داستان، بسیار زیبا و جسورانه است و هم به‌دلیل موضوع، تصویرها، لایه‌های داستانی، و سرانجام تفکر فلسفی بازگوشده در تمامی این داستان، جذاب و دنبال‌کردنی است.

ساختار داستان در نهایت سادگی، با طرحی اندکی پیچیده، از تنوع و رنگارنگی در تمام عرصه‌های داستانی برخوردار است. روایت داستان به نظر می‌رسد به‌وسیلهٔ اول‌شخص مفرد، من، بیان می‌شود، اما در طول داستان با ظرافت بسیار وظیفهٔ روایت داستان به دوش شخصیت‌ها مخصوصاً سیگنه و آسله محول می‌شود. آنگاه با زبانی که خاص فوسه است و خود، آن را رئالیسم عرفانی (Mystical Realism) می‌نامد، مدام با مکان و زمان بازی می‌کند تا بتواند طرح کلی داستان را لحظه‌به‌لحظه عمیق‌تر کند و سرانجام تفکری بسیار روشن و ساده را با خواننده در میان بگذارد.

پلات یا طرح داستان 

داستانِ زنی که همسرش را از دست داده است. یادآوری همهٔ از دست‌دادن‌های زندگی؛ در اینجا خانوادهٔ شوهرش، که بیش از ۲۰۰ سال است در همین خانه زندگی کرده و می‌کنند. در داستان اول، داستان دیگری وجود دارد؛ زنی دیگر، آلیس، که پسر هفت‌ساله‌اش، کریستوفر، را کنار فیورد (fjord) (آبدره) خلیج‌ و رودخانه‌‌مانندی که در نروژ، و در محل زندگی فوسه نیز، وجود دارد، از دست می‌دهد. و باز داستان دیگری هست که در آن بریتا، همسر کریستوفری دیگر، پسر هفت‌ساله‌اش، آسله، را در همان فیورد از دست می‌دهد. آسله، همسر سیگنه، فرزند این دو است. هر دو بچه، کریستوفر و آسله در فیورد غرق شدند. آسله، همسر سیگنه، هم با قایق راهی فیورد می‌شود و هنوز بازنگشته است. 

روایت داستان 

کتاب با این جمله آغاز می‌شود: «من سیگنه را می‌بینم که دراز کشیده روی کاناپه‌ای توی اتاق و به همان چیزهای معمول نگاه می‌کند؛… »

این اولین راوی داستان، اول شخص مفرد است، ولی در نقش دانای کل نیز ظاهر می‌شود، چرا که سیگنه را می‌بیند و درون افکارش را هم می‌بیند. 

راوی دوم، سیگنه است که داستان خودش را تعریف می‌کند و همسری که ۲۳ سال پیش به قایق‌سواری با قایقی که شخصی برایش ساخته و چندان به قاعده نیز نبوده، رفته و هنوز برنگشته است.

راوی سوم، آسله‌ است. هم او که در جادهٔ بزرگ و جادهٔ کوچک راه می‌رود، و خود حس می‌کند که پیش مامان‌بزرگ می‌رود. آنگاه داستان بعدی را تعریف می‌کند که در آتش، آلیس، مادرِ پدرِ پدربزرگش را می‌بیند که کله‌های گوسفند را داخل آتش می‌کند و بعد در آب فیورد فرو می‌کند. همان آلیس که نوه‌اش، کریستوفر (برادر بابابزرگش، یعنی عموی پدرش)، در رودخانه غرق شد. خود این کریستوفر نیز فرزند آلیس دیگری است. به‌این ترتیب داستان آلیس‌ها، کریستوفرها، و آسله‌ها نسل بعد از نسل جریان دارد و بازگو می‌شود.

شخصیت‌ها

سیگنه، زن داستان

 آسله، همسر سیگنه

آلیس، مادرِ پدرِ پدربزرگِ آسله و سایر اعضای خانوادهٔ آسله

 فیورد، خلیجی که گاه به‌صورت رودخانه‌ای در آن قایقرانی می‌کنند

 تاریکی، که همه‌جا هست و گاه با مردم و فیورد یکی می‌شود

 پنجره، چارچوبی برای دیدن نور و تاریکی

 و آتش، اینجا و آنجا نوید نور و گرما می‌دهد.

همهٔ این عناصر می‌توانند به‌نوعی شخصیت‌های این داستان باشند، چرا که هر کدام نقشی اساسی در کل داستان دارند، اما به نظر می‌رسد این همه در تاریکی یکی می‌شوند. اما این تاریکی از نوعی بسیار طبیعی است مثل شب، مثل شب قطبی، گاه طولانی است و گاه کوتاه، ولی هر چه هست جزئی از زندگی است.

نگاهی به رمان «آلیس پای آتش» اثر یون فوسه، برگردان حسام امامی، نشر چشمه مهرخ غفاری مهر #ادبیات #کتاب #داستان #یون_فوسه #رسانهٔ_همیاری #رسانه_همیاری

زبان داستان

داستان اصلی به‌زبان نروژی نی‌نورسک (Nynorsk) نوشته شده است. ترجمهٔ انگلیسی آن را دیمین سرلز (Damion Searls) انجام داده است. بسیاری از آثار فوسه توسط آقای محمد حامد به فارسی برگردانده شده است. این کتاب را مترجم‌های متفاوتی به فارسی ترجمه کرده‌اند که معرفی پیش رو، حاصل مطالعه کتاب با ترجمهٔ حسام امامی است. 

هم در متن نروژی و هم در برگردان انگلیسی و فارسی آن، می‌توان زبانی در نهایت سادگی یافت؛ زبانی با تکرار فراوان درست مثل خود زندگی، جمله‌هایی کوتاه شبیه شعر نو، درست مثل خود زندگی، جمله‌هایی بی‌نقطه مثل گفت‌وگو، و از همه مهم‌تر گفت‌وگوهایی با مکث‌ها و سکوت، چه در فضا و چه در زبان. در همین بیان ساده اما درونی‌ترین و پیچیده‌ترین مسائل ذهنی انسان بازگویی می‌شود.

«این ژاکت سیاهش و تاریکی بیرون پنجره باید تقریباً یکی شده باشند، او تاریکی است و تاریکی اوست،… » ص ۱۰

«ایستاده آنجا و تقریباً محال ممکن است آدم بتواند از تاریکی بیرون سوایش کند و باز موی سیاهش را جلو پنجره می‌بیند و می‌بیند ژاکتش با تاریکی بیرون یکی شده.» ص ۱۳

«از رقص نور آسمان که بین خاکستری و سفید است، صاف فرو می‌رود به جایی بین خاکستری و سیاه… انگار کوه دارد نفسش را بیرون می‌دهد.» ص ۱۸

ستینگ یا زمان و مکان

داستان در نروژ اتفاق می‌افتد؛ جایی که ظاهرا ترکیبی از شهرهای غربی و شمالی است. هم کنار فیورد در غرب است، هم روزهای کوتاه دارد، و هم زمستان قطبی؛ سرد و تاریک. 

زمان داستان از ۲۰۰۲ شروع می‌شود. سیگنه داستانش را شروع می‌کند. به عقب می‌رود. به سال تولد کریستوفر، به آلیس، مادرِ پدرِ پدربزرگِ آسله. به بیش از ۲۰۰ سال قبل که مادر پدر پدربزرگ آسله فرزند دوساله‌اش به داخل فیورد می‌افتد. آسله، نوهٔ آلیس، در هفت‌سالگی در فیورد غرق می‌شود و می‌میرد. و آلیس، مادر کریستوفر، به او و عروسش می‌گوید خدا مهربان است. و به عروسش بریتا می‌گوید:‌ «کارهای خدا پر راز و رمزه… » ص ۶۰

موضوع داستان۲

و درست مانند زبان ساده و در عین حال پرتکرار و پر از سکوت و مکث، موضوع داستان هم ساده، پرتکرار و پر از سکوت و مکث است. از رهگذر به‌یادآوردن سرگذشت‌ها و خاطره‌ها، به تاریخ و جغرافیای نروژ می‌پردازد، به سنت‌ها و تفکر مردمان این منطقه اشاره می‌کند، حکایت انتظار را بیان می‌کند، تکرار می‌کند، تناقض‌ها را برای خواننده تصویر می‌کند، تردید‌های آدمی را ترانه می‌کند، و سرانجام به امیدی هرچند کوچک اشاره می‌کند. 

اسم‌هایی که در داستان به کار رفته، بیشتر نام‌های سنتی‌اند، رسم داشتن قایق، قایقرانی و ماهیگیری متداول است.

«همه‌چیز خیلی تاریک تاریک شده، و… حالا تازه بعدازظهر است… » ص ۲۷ – توصیف زندگی در جایی نزدیک قطب و این تصویر روزی که شب است.

«می‌بیند که فیورد و کوه و تاریکی الان است که در هم بروند، با هم یکی شوند… » ص ۲۸

«فکر می‌کند شبیه آن تخته‌های چوب توی یک قایق قدیمی است… چطور همچون فکری به سرش زد؟» ص ۲۶

خانه‌های سنتی چندصدساله را تصویر می‌کند:

«دیوارها آنجا هستند و انگار صداهایی ساکت از دل آن‌ها حرف می‌زنند، انگار زبانی بزرگ آنجا در دل دیوارهاست… به زبان دیوار است… انگار دیوار دارد چیزی به او می‌گوید… » ص ۴۰/۴۱

آسله، همسر سیگنه، داخل همین خانه می‌شود و همان‌جا «درست پشت سرش آلیس هم می‌آید تو،… » ص ۴۲

فوسه، غرق در دنیای کودکی و شاید با خاطره‌ای از دوران کودکی، تصویری می‌سازد هولناک و رعب‌انگیز، شاید کودکی است که به خاطر می‌آورد؛ فوسهٔ کودک، آسلهٔ کودک، یا صدها کودک دیگر، به یاد می‌آورند مادرها را که سر بریدهٔ گوسفندان را در آتش می‌کنند، در آب تاریک فیورد فرو می‌کنند، دوباره روی آتش می‌گیرند تا تمیز کنند و بعد آن را نمک‌سود کنند تا برای خانواده غذایی درست کنند؛ غذایی که در آن سال‌ها، فقرا می‌خوردند…

آسله، در راه آتشی می‌بیند که مرتب کم و زیاد می‌شود.

 «حالا با خودش می‌گوید یک بدن توی آتش نیست؟» ص ۳۲

«یک آدم؟… صورت ریش‌دار… چشم‌های خیره‌کننده… چهره‌ها… » همان 

«چشم‌ها یک‌جورهایی صدایی پیدا می‌کنند اول زوزه‌ای از یک چشم و بعد زوزه‌های پراکنده… » همان 

بعد توی آتش کنار ساحل نزدیک قایق‌خانه زنی را می‌بیند… 

«هرچند تاریک است، طوری به‌وضوح می‌بیند که انگار روز روشن است، زنی را با یک پسربچهٔ کوچک به بغل که می‌رود دم آتش و در دست دیگرش یک تخته چوب دارد که رویش پوست درخت است و می‌گذاردش روی آتش… سیخی برمی‌دارد که رویش یک کلهٔ گوسفند است… کلهٔ گوسفند را روی شعله‌ها عقب جلو می‌کند.» ص ۳۴ 

در آب فیورد می‌برد دوباره روی آتش می‌آورد… 

«با خودش می‌گوید آلیس است، مادر پدر پدربزرگش، مطمئن است، آلیس است، اسم خودش را به یاد او گذاشته‌اند، یا به یاد نوه‌اش، آسله؛ همانی که وقتی هفت سالش بود، مُرد. همانی که غرق شد، توی خلیج غرق شد، برادر بابابزرگش، اولاف، هم‌نامش،… این آلیس است در بیست و خرده‌ای سالگی و آن پسر حدوداً دوساله، کریستوفر است، پدر پدربزرگش… » همان

فوسه، با موضوع تنهایی و انتظار بازی می‌کند. درد تنهایی و انتظار را به خواننده منتقل می‌کند:

«فقط او بود و او.» ص ۱۹

آسله، یک روز بی‌مقدمه آمد و با سیگنه زندگی کرد و یک روز رفت که توی رودخانه فیورد قایقرانی کند و ماهی بگیرد و دیگر نیامد. 

«چرا انگار او هنوز زنده است و می‌خواهد قدم‌زنان از جادهٔ کوچک برود؟» ص ۲۴

سیگنه مرتب پشت پنجره ایستاده و با خودش می‌گوید که الان برمی‌گردد… 

«همین‌طور که دراز کشیده آنجا روی کاناپه خودش را می‌بیند که می‌رود طرف در هال و بازش می‌کند و در لحظه‌ای که در باز می‌شود و خودش را می‌بیند که می‌رود بیرون پسربچه‌ای را می‌بیند که می‌آید تو و در را می‌بیند که دوباره بسته می‌شود و بعد پسره را می‌بیند که می‌رود طرف پنجره و می‌ایستد و بعد آنجا ایستاده از پنجره بیرون را نگاه می‌کند و با خردش می‌گوید پسره باید شش هفت ساله باشد، با خودش می‌گوید بچه است و بعد می‌بیند در هال باز می‌شود و مردی قدبلند و لاغر و لندوک با موی سیاه بلند و ریش سیاه تنک می‌آید تو… بعد زنی وارد می‌شود… کمی شبیه قیافهٔ خود اوست… بعد زن می‌گوید آسله    » ص ۵۳ 

در کتاب، آخر جمله‌ٔ بالا سکوت است.

تصویر زیبا و عجیب بعدی مربوط به بریتا، زنی است که فرزندش در فیورد غرق شده، ولی نمی‌خواهد باور کند که او مرده است…

«بعد بریتا می‌افتد به عقب و جلو تاب‌دادن خودش و آسله، و مرد روبه‌روی بریتا و آسله است و بعد می‌ایستد آنجا و دست‌هایش را دورشان حلقه می‌کند و پشت سر آسله ماهی‌ای که مرد به نخ دارد تا زمین آویزان شده… » ص ۵۷ و بعد سکوت است…

«کریستوفر راه می‌افتد توی جادهٔ بزرگ، می‌پیچد، می‌رود آن‌طرف حیاط، آرام، گام‌به‌گام، و ماهی سر نخ از این‌سو به آن‌سو تاب می‌خورد و سیگنه با خودش می‌گوید انگار قبل اینکه نیم‌قدم بردارد خواهد افتاد و می‌شود همان خاکی که رویش راه می‌رود،… » ص ۵۹ 

بعد «… کریستوفر و بریتا، آسله به‌بغل، آرام توی جادهٔ کوچک راه می‌افتند… » همان

«روز ۱۷ نوامبر ۱۸۹۷ آسله مرد و روز ۱۷ نوامبر ۱۸۹۰ هم به دنیا اومد.» همان

سیگنه، گاهی تلاش می‌کند از خانه بیرون برود، آسله را صدا کند، ولی فکر می‌کند نمی‌تواند. تردید می‌کند. هیچ‌گاه از هیچ‌چیز این زندگی مطمئن نیست… 

«می‌تواند؟ با خودش می‌گوید نه، احتمالاً نتواند، نمی‌تواند، نه و… مکث می‌کند… » ص ۵۶ در جادهٔ کوچک زنی می‌بیند که پسربچه‌ای بغل دارد «و پسربچه بی‌جان می‌زند، لباس‌هایش خیس است، مویش خیس است… » همان

فوسه، تا جایی که می‌تواند متناقض‌نماها را در کنار هم قرار می‌دهد: 

تاریکی / روشنایی: «همیشه همین‌طوری است… او هم ایستاده آنجا، و آنجا توی روشنایی پنجره ایستاده و تاریکی بیرون را نگاه می‌کند… » ص ۳۰

جادهٔ بزرگ / جادهٔ کوچک: آسله بعد از مدتی که توی جادهٔ بزرگ راه رفته، حالا «و راه می‌افتد توی جادهٔ کوچکِ برگشتِ به خانهٔ توی عمارت قدیمی… » ص ۳۳

بالا / پایین:‌ «کند، بی‌صدا، آرام، بالا پایین، آنجا توی موج‌ها… می‌رود… » ص ۵۱

حرف‌زدن / حرف‌نزدن: «حرفی که می‌زد یا نمی‌زد، کاری که می‌کرد یا نمی‌کرد فرقی نداشت.» ص ۴۶

آب / آتش: آسله قایقش را سوار می‌شود و روی فیورد می‌رود. وسط آب… «و با خودش می‌گوید دیگر تا آنجا که این چیز آتش‌مانند هست پارو می‌زند… » ص ۵۱

و سرانجام همهٔ رفتگان سال‌های قبل را در همان خانهٔ قدیمی می‌بیند؛ خانه‌ای که هنوز بعد از بیست و سه سال انتظار برای بازگشت آسله در آن زندگی می‌کند. «با خودش می‌گوید دیگر رفته‌اند، برای همیشه رفته‌اند و با خودش می‌گوید که امروز، احتمالاً پنجشنبه است، و ماه مارس است، و سال ۲۰۰۲ است،… » ص ۷۷ 

سیگنه، گویی آسله را به روی تخت دعوت می‌کند… «… نگاهش می‌کند و بعد رویش را از او می‌گرداند به‌طرف آن خلاء… سیگنه می‌گوید یا عیسای عزیز، کمکم کن، تو باید کمکم کنی… » ص ۷۷

و این‌گونه است که در داستان «آلیس پای آتش» فوسه جغرافیا و تاریخ نروژ را با سنت‌ها می‌آمیزد، ترس‌ها و دلهره‌های آدمی را به تصویر می‌کشد، انتظار را و زندگی را و مرگ را و تنهایی را و درد را با ضرباهنگی آرام، و با تکرار، و با تردید، و با مکث، و با سکوت، بیان می‌کند. گویی با نوعی عرفان مسیحی در طلب آرامش و کمک خداوندی است. با فلسفه‌ای نوافلاطونی، مرده‌ها را زنده می‌پندارد، نور رستگاری را در دل تاریکی می‌بیند، و با راز و رمز‌ها زندگی می‌کند. 

سپتامبر ۲۰۲۵


۱نسخهٔ الکترونیکی این کتاب را می‌توان از طریق نرم‌افزارهای کتاب‌خوان داخل ایران مانند طاقچه یا فیدیبو تهیه کرد.

۲در دقیقهٔ ۳۴ مصاحبه‌ای که با فوسه و مترجم انگلیسی آثارش، دیمین سرلز، می‌شود، می‌گوید که در مورد اسم آلیس از فوسه سؤال کرده و او گفته که اسمی خیلی قدیمی است که زیاد هم به کار نمی‌رود. و در مورد اینکه منظورت از گذاشتن این اسم روی کتاب چیست؟ فوسه گفته که: آلیس در همهٔ جهان گسترده می‌شود… (Ales is spreading out in the universe). سرلز اسم کتاب را از Ales با مشورت با فوسه، به «Aliss on the Fire» تغییر می‌دهد. هم اسم را به چیزی که خودش ساخته تغییر داده و هم فلسفهٔ فوسه را در این عبارت خلاصه کرده است.

ارسال دیدگاه